به سلامتی اونی که تو عصبانیت خواست بهم آرامش بده
هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم
آخرش فقط گفت: "بهتری؟"
خواستم از عشق برات بگم،
گفتى مى دونم،
خواستم ازغم برات بگم،
گفتى مى دونم،
حالا ازته دل مى خوام بهت بگم دوستدارم
چون
مى دونم ک نمى دونى !
ابزار پرش به بالا
به آنهایی که دوستشان دارید بی بهانه بگویید :"دوستت دارم "
بگویید دراین دنیای شلوغ سنجاقشان کرده اید به دلتان.
بگویید گاهی فرصت باهم بودنمان کوتاه تر از عمر شکوفه هاست
"دوستت دارم ..."
ابزار پرش به بالا
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم ، پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند ، از گل واشده ی دورترین بوتهء خاک
روی شن ها هم ، نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح،
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است ،
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایهء نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
"سهراب سپهری"
ابزار پرش به بالا
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد
«پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم»
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست
بین مرگ و آدمی قول قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ناخوانده و بی دادگر
سرزده می آید و راه فراری نیست نیست
«پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم»
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
«پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم»
((جهانبخش پازوکی))
نام من عشقاست،
می شناسیدم؟
زخمی ام زخمی سراپا،
می شناسیدم؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته ام خسته،
می شناسیدم؟
این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم
من همان خورشید تابانم،
می شناسیدم؟
این چنین بیگانه از من رو مگردانید،
در کف فرهاد تیشه من نهادم،من
من شکستم بیستون را،من
من همان مهربان سال های دورم
رفته ام از یادتان یا،
می شناسیدم؟
نام من عشق است،
می شناسیدم؟
"سیدعباس میرحسینی"
مخاطب خاص
تمنا دارم از آسمان
که اگر حتی قطره ای "خوشبختی" از آسمان بارید
برگونهء تو باشد...
گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه اش را به شما داد
"تبریک میگم بهت.دلم میخواست خودت این خبرو بهم بدی."
ابزار پرش به بالایاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه از فردا شب،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت...